|
به سایه ها دل نبندید
|

"چه زيباست بخاطر تو زيستن
وبراي تو ماندن و به پاي تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن
براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن
اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگي است
بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست
اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست
و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد
حرفها را گاه نمي توان گفت
من لحظه هاي با تو بودن را با اشکهايم تداعي ميکنم
وعطر نفسهاي تورا در بند بند وجودم مي بلعم"

"شب را... از اواسطش... قيچي ميکنم!
نميدانم چه بگويم و از كجا بگويم از روزي كه تمام قلبم را به تو دادم به راستي آن روز كي بود؟؟؟ تو چه كردي؟؟؟ چگونه حرف زدي روزي كه آن حقيقت تلخ را شنيدي چه فكري كردي چه دردي كشيدي من كه مرده بودم نميدانم كه چه شد كه تو دوباره مرا زنده كردي... شايد اين عشق تو بود كه در دلم مرا به خود آورد و دوباره جانم داد و شايد صداي زيبايت بود كه آرامشم داد...به راستي چه شد كه تو را ديدم؟؟؟ كجاي دنيا بودم فقط يادم هست خودم را بالاها ميديدم و همه را بر زمين گويي بال داشتم و پرواز ميكردم ولي تو امدي و بالهاي مرا چيدي گفتي پرواز را فراموش كن من نه تنها پرواز را فراموش كردم حتي فراموش كردم كه چه بودم و حال كه هستم فقط ميدانم كسي هستم كه با تمام وجود دوستت دارم ...عشقم را باور كن"

"تو را دوست دارم"
در اين باران مي خواستم تو در انتهاي خيابان نشسته باشي... من عبور کنم,سلام کنم,لبخند تو را در باران مي خواستم,مي خواهم تمام لغاتي را که مي دانم براي تو به دريا بريزم,دوباره متولد شوم دنيا را ببينم رنگ کاج را ندانم نامم را فراموش کنم دوباره در آينه نگاه کنم ندانم پيراهن دارم کلمات ديروز را امروز نگويم خانه را براي تو آماده کنم,براي تو يک چمدان بخرم تو معني سفر را از من بپرسي لغات تازه را از دريا صيد کنم لغات را شستشو دهم آنقدر بميرم تا..... زنده شوم ....."

"کاش ميتوانستم تو را در آغوشم بگيرم و نوازش کنم
باورم نميشود که از من اينهمه دور هستي
و فاصله بين من و تو بيداد ميکند
کاش مي توانستم دستانت را بگيرم
و با تو به اوج خوشبختي بروم
کاش ميتوانستم بوسه اي بر گونه مهربانت بزنم
دلم بدجور هواي تو را کرده هست عزيزم
دلم بدجور در حسرت ديدار تو هست
اي بهترينم...
باورم نميشود ، اين همه فاصله در بين من و تو غوغا ميکند
و اي کاش در کنارم بودي ...
کاش بودي
باورم نميشه ، سخت است باور کردنش
با نبودنت در کنارم گويادر اين دنيا تنهاي تنهايم
بي کس ، بي نفس ، ميروم با همان پاهاي خسته
در جاده اي که به آن سوي غروب خورشيد ختم شده است
کاش که تو در کنارم بودي
انگاه ديگر هيچ آرزويي از خداي خويش نداشتم
سخته ولي...
بايد نشست درگوشه اي و گريست و انتظار کشيد
تا تو به سوي من بيايي
و اي کاش تو همکنون در کنارم بودي"

"مگر می شود آدم فقط يک بار عاشق بشود؟
عشق ابدی فقط حرف است.پيش می آيد که آدم خيلی خاطر کسی را بخواهد.
اما هميشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پيش يکی گرفتار است.
يک دفعه ...
يک موقعی...
يک جايی...
می بيند که ته دلش برای يکی ديگر هم می لرزد.
اگر باوفا باشد دلش را خفه ميکند و تا آخر عمر حسرت آن دللرزه برايش می ماند.
اگر بی وفا باشد.می لغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند..."
"منبع:شاهدخت سرزمين ابديت"
"دیوارها هم حافظه دارند سعی کنید خاطره ی خوبی برایشان باقی بگذارید"
"امشب دلم ميخواهدبه كسي بگويم"دوستت دارم".... تو نهراس و آنكس باش...بگذار با هر آنچه در توان دارم همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم...بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند...بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش جان ميدهد برايت جان دهم...بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم و تو را ستايش كنم...بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم...نگذار زمان از دستم برود و تو را درنيابم...ميخواهم بينديشي كه همين امشب غير از من كسي ديوانه تو نيست هرچند كه جاهلانه فكري باشد...كمي بيشتر با من و همين امشب بگذار خيال كنم كه جز تو كسي نيست... همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم,نقش حقيقت را."
...اي آخرين...
"چيز مهمي نيست عزیزم ، کاملا خوبم ...دارم براي قاب عکست ميخ مي کوبم ...بر روي اين ديوار سرد لعنتي ، يا نه....! ...روي دل ديوانه ي هميشه آشوبم ! ...سر دردهايم ؟ دائمي ، هميشگي ، عادي ست! ...حل مي شود با قرص هاي سبز مرغوبم! ...غمگين نشو از زخم بر پيشانيم وقتي ...بر چارچوب خاطرات کهنه مصلوبم ! ...هي پلک بر هم مي گذارم از سر اجبار ...شايد به چشمانت نيفتد چشم مرطوبم ...اينبار اگر لب وا کند اين چشمه هاي اشک ...ديگر به سر وا کردن اين زخم مغلوبم ...دائم در و ديوار را پر مي کنم از تو ...از نامه ها ، از عکس ها ، از عشق مکتوبم! ...اين بغض ها و اين نفس هاي گره خورده...دارد گواهي مي دهد از وضع مطلوبم !! ...تو گونه هاي خيس من را پاک خواهي کرد ....من ، سر بر اين ديوار هاي سرد مي کوبم!"
"سکوت عجيبي دارد اينجا
ديگر تنها من مانده ام و خيال بودنت
خنده هايت و نوشته هايي که ...
با خود چه کرده اي!؟
با من چه مي کني !؟
دلم برايت تنگ مي شود وقتي مي خوانمت
وقتي بلند بلند مي خوانمت تنهايي عجيبي است
ديوانه ام مي کند
گاهي وقتي مي دانم
ديگر برق چشمانت را توان ديدن نيست ...
کاش اينجا بودي
درست روبروي من
سکوت مي کرديم و در آن سکوت مي خوانديم همديگر را "
"امروز سرگشتگي هايم را فروختم
شايد به بهاي يک لبخند
لبخندي که شايد هيچ وقت چشمهايم را ننوازد
امروز کوله بار سنگين اين سفر را حراج کردم
قيمتش را مي خواهي؟؟؟ارزان است
ارزانتر از ناچيز ترين جنس بساط يک دستفروش
به قيمت ذره ذره ي وجود من
من را مي شناسي؟
ميداني که ميدانم...
مي دانم ، من خودم را از خودم دريغ کردم ...
امّا سوگوار اين لحظات نيستم
تنها سوگوار تمام خاطراتي هستم،
که برگ برگشان را در ناباوري اندوهبارم مي بايست به دست باد بسپارم...
چرا که حالا خوب مي دانم هيچ کدامشان نه خاطره
که تنها توهمي درخشان از آنچه هستند که ممکن است خاطره بناممشان
من ديگر به دنبال توهم يا حتي روياهايم هم نيستم.میخواهم با هم باشیم... آن هم بدون خواب و خيال. "
نمی دانم کی شاعر شدم ..
فقط می دانم که شب قبل تو به خوابم آمدی
و صبح
که بیدار شدم بالشم لبریز شعر بود و گریه...
"زير اين آسمان، با هم به دقيقه ها گوش مي داديم
و صداي سرخ زندگي را مي شنيديم
و من با همين خيال آرام تو، بال فرشتگان را لمس مي کنم
و برق بلورين بال هاي شان را به چشمانم مي نشانم.
دستانم را در دستانت بگير؛
آتشي که نور آن، شب را به خورشيد پيوند مي زند، در دستان ماست"
"اي که روحم را سرگردان کردي ، سلام:
سلام مرا بپذير همان گونه که شايسته ي پذيرايي ست . پذيرايي پيک عاشق ، توسط معشوق ،
دوستانه و صميمي !!
بيشتراز آن که برايت بنويسم ، جدالي داشتم ميان عقل و دل !! عقل حکم کرد و دل نپديرفت . دل
اقرار کرد و عقل حيران ماند !
مي بينم سياهي چشمانت را که مرا در تاريکي و ظلمت خود گرفتار کرده .
مي نويسم از تو و از تو مي خواهم ، مرا براي عبور از جاده هاي سبز زندگي که رو به بي نهايت
مي رود همراه باشي . از تو مي خواهم با من هم نوا گردي تا با هم سرود خوشي زندگي را زمزمه
کنيم . مرا بپذير اين گونه که هستم . صادق و بي ريا . همان گونه که من تو را پذيرفتم .
همان گونه که هستي صادق و يکرنگ .
بيا و قدمي کوتاه در کوچه باغ دل عاشقي ديوانه بگذار . تو ناخواسته چند صباحيست که عابر اين کوچه
هستي . بيا و با من از سر سازگاري بنايي بساز به وسعت دل هاي دريايي مان و پاکي
قلب هايمان ..."
"ديگر به خلوت لحظههايم عاشقانه قدم نميگذاري،ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نميبينمت سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد....ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي تا به حال نوشته بودم ؟؟؟؟به گمانم نه!!!!!پس اينبار برايت مي نويسم ,که دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند, ميخواهمت هنوزگاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند,اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرندميخوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند...هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشههايم بشويد و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردند کافي است به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که:
دلتنگت شده ام به همين سادگي"
"پروردگارا !
دلم میخواد زار زار گریه کنم ،
برای همه ی اتفاقهایی که می افتن و
باب میلم نیستن .
اما دیگه هیچ اشکی برای ریختن ندارم ،
دلم پر از غصه و هیاهو ست.
دریغ !
دریغ از سنگی که بتونم به جایی بزنم
تا لا اقل عقده هام خالی بشن و
دریغ از جایی که حتی اگه سنگی هم
می بود به آن میکوبیدم.
دریغ!!!!!!!!!!!!
پروردگارا !
امروز نه اشکی دارم ،
نه سنگی و
نه دیگر دلی
که حتی آرزوی داشتنت را در آن داشته باشم .
بلور دلم را شکستند!"
"و اينبار..... !!
سلامم را مي نويسم كه زحمت گشودن لبهايت براي پاسخش را نبينم,نكند لبهاي نازنينت را براي پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشايي اما از روي اجبار...فدايت شوم،همين كه ته دلت چيزي مثل پاسخ تكان بخورد برايم كافي است.
مي دوني دلم ميخواد يه جوري زندگي كنم كه آدما بهش ميگن عجيب فقط به تو سلام كنم ، فقط با توحرف بزنم ، فقط واسه تو دعا كنم ،فقط تو چيزيادم بدي ، دستم فقط تو دست تو باشه ،فقط تو صدام كني ،فقط مال تو باشم ، به جاش توهم فقط مال من باشي !به اندازه ي كافي تا حالا زخم حسادتهامو بستي ،تو اين عصربي مهري كه روهويت آدما قيمت ميذارن ،نكنه هوس كني بيمار عشقتو عوض كني نكنه خستت كنم ، نكنه بري سراغ يكي ديگه كه جنون عشقش كمترفوران مي كنه و به قول خودت آبروتو كمتر مي بره ، نرو......!!من به اون آدما ، به همشون گفتم اين نوشته ها مال توان..............!!خلاصه كه حسابي رو اسم همه خط كشيدي ، رو تموم شماره هاي جدول دلم ، عمودي ، افقي ، اون خونه سياها ، اون حرفاي جا افتاده ،اون خط هاي وسط ، همش خودتي ، همش تويي....!!آخر من از دست تو چيكار كنم ؟؟؟قول ميدم اگه اوني كه ميخواي نيستم ، يادم بدي زود ياد مي گيرم هموني ميشم كه ميخواي ، مثل حال و هواي آسمون يه وقت نم نم ،يه وقت رعد و برق ، يه وقت تگرگ گاهي هم آفتاب ، بستگي به چشماي تو داره ، اينجوري خوبه ؟ آره ؟اونوقت ممكنه دوسم داشته باشي ، اگه نمي توني دوسم داشته باشي لااقل يه قولي بهم بده ،بيشتر از اين از چشات نيفتم ......!!

"چه تنهایی شلوغی است تنهایی من!
آن زمان که اطرافت پر است از دوستان خوش سخن و رنگین پوست
که از رنگین بودن آنها به تنگ آمدی و در حسرت یک رنگ بودنشان سینه ات مالامال غم است!
کاش ﻣﻰفهمیدند که : "قالی از صد رنگ بودنش زیر پا افتاده است"
کاش ﻣﻰدانستند باید دوست بود تا اینکه از دوستی سخن گفت.
کاش معنی این پیمان مقدس را ﻣﻰدانستند.
و من اکنون ﻣﻰفهمم که چرا درد را باید با چاه گفت!
و این روزی است که در ازدحام تنهایی خود غرق ﻣﻰشوم!!!
"آري من همان عاشقم !
آري من همان عاشقم ، يک عاشق دلسوخته ، يک عاشق تنها ....
يک کلام عاشقم ولي يک عمر اسير ... اسيري در يک قلب سرخ ...
آري من همان مجنون قصه هايم و يک عمر به دنبال ليلي چشم به راهم...
لحظه هاي سخت را پشت سر ميگذارم به عشق ليلايم ازهفت آسمان خواهم گذشت...
در جاده ها ، از سختي ها ميگذرم تا به مقصدم که همان خانه ليلايم است برسم...
آري عاشقم يک عاشق چشم به راه ،عاشقي که مدتهاست درغم انتظارنشسته است...
درآتش فاصله ها سوخته است ،در گلدان طاغچه تنهاييها شکسته است وهماني که تمام
درهاي دلتنگي ها بر روي او بسته است...
آري من همانم که به او ميگويند ديوانه .... به او ميگويند آواره....
من همانم که لحظه هايم را به ياد عشقم سپري ميکنم ... با ياد اواشک مي ريزم و در
کوچه دلتنگي ها نام مقدس او را فرياد ميزنم...
فرياد مي زنم تا تمام پنجره هاي خاموش با فرياد من روشن شوند وبگويند اين ديوانه
کيست؟ آري اين ديوانه همان هست که جايش در قصه ها بوده ...هماني است که نامش دراين دنيا مانده و يادش هميشه وهميشه يک عاقل را نيز مجنون
ميکند... آري من همان عاشقم ، يک عاشق دلشکسته ....
همان عاشقي که به او ميگويند ديوانه"
"حرف و کلام اگر از تو باشد عشق است، ولی اگر نبود حرفی از خودت حداقل بگو آدمهای آنجا چکار می کنند؟ بگو هوای آنجا چگونه است؟ بگو آنجا نگاهها چه رنگی است؟ بگو عاشقی چگونه تلفظ می شود؟ بگو دوستت دارم ها را چگونه ابراز می کنند یا پنهان؟
باز هم می گویم حرفی از خودت باشد که بهتر و من فقط این یکی را تشنه ام و به هوای این یکی است که همیشه ی خدا منتظرم. راستی چرا همه حرفهای تو برای من تا میاید شکوفه کند، می خشکد؟ چرا تا بهار دلت در باغ نگاه من میاید حلول کند انگار همه ی تو پر می شود از زردی پائیزی همه ی دنیا؟ چرا همین که می خواهد هیزم من با آتش تو شعله بگیرد خاموشی حرف اول و آخر می شود؟ چرا وقتی با هم نیستیم این همه حرف طغیان می کند در دلهامان و به محض دیدن های کوتاه، انگار چهل سال است که همه ی آن حرفها مرده اند؟
باز هم نگفتی از آنجاها چه خبر؟
خلاصه از آنجا تا اینجا به افق دلدادگی فرسنگها فاصله است. و تو مرا به بی خبری متهم نکن که اگر معیار بی معرفتی باشد تو مجرمی با هزار شاهد و مدرک.
من هنوز هم منتظرم تا تو بیایی و بگویی از آنجاها. بگویی آنجاها چگونه است که که من با آنجاها غریبم و با اینجای بی تو غریب تر؟ بگویی چرا چله نشینی غریبانه ی من با نگاه آفتابی تو پایان نمی گیرد؟
و باشد که اگر بیایی اینجا هم مثل آنجا رنگ و رویی و عطر و بویی بگیرد. کاش بیائی!
تو که نباشی همه جا بوی غربت می دهد. تو که نباشی همه ی برگها زرد می شود. تو که نباشی هوا همیشه ابری است و همه ی ثانیه ها بی برکت و همه ی موجها بی ساحل و همه ی ابرها بی باران و همه فصلها پائیز و همه ی دردها بی درمان و ...
و خلاصه رفیق! همه چی بی ریخت!"
"مرا اینگونه باور کن:کمی تنها,کمی بی کس,کمی از یادها رفته...
خدا هم ترک ما کرده,خدا دیگر کجا رفته...؟
نمیدانم,مرا آیا گناهی هست؟؟؟که شاید هم به جرم آن ,غریبی وجدایی هست...
مرا اینگونه باور کن...!!!"
"نميدانم چرا وقتي ميخواهم با تو بگويم اول سراغ درد و دل هايم ميروم ،
درست همان هايي كه هيچگاه سراغشان را نمي گيري ......
نميدانم چرا با اينكه ، هيچگاه ازمن نميگويي ، من هميشه از تو مي گويم
راستي ! من خيلي دلم برايت تنگ ميشود
وهر بار اين دلتنگي هايم را با لحظه ها را در ميان ميگذارم
هر چند كه خوب ميدانم اين لحظه هاي من با لحظه هاي تو ، زياد فاصله دارد
وبعيد ميدانم ، حتي اگر اين لحظه ها هم خيال نامردي در سرشان باشد و اسرار
خلوت مرا فرياد بزنند
باز هم از من ، صدايي به تو برسد ..............................
بگذار خيالت را راحت كنم ، كه من حتي اگر هيچگاه دوستم نداشته اي و يا دوستم نداشته باشي
دوستت دارم و همواره دوستت خواهم داشت................. !!
هر چند كه اين را هم ميدانم كه هيچگاه خيالت از بابت من ناراحت نيست
چرا كه حتي لحظه اي هم به من فكر نميكني..!!
لااقل بگذار بگويم حرفهايم را با نت
شايد اين نت بتواند پلي از ما سازد.........
نه ، نه ، نه
بگذار اينجا راحت تر باشم با تو ، با تويي كه قرار نيست نوشته هايم را بخواني
بگذاراين دفتر دستك هايم را كنار بگذارم و با چشمانم بجاي قلبم با تو حرف بزنم
نه ! يادم رفته بود تو كه حتي از نگاهي به من دريغ ميكني ، راز چشمانم را چگونه خواهي خواند
اصلا بگذار تا خودم باشم ، و بين من و تو و حرفهايم
نه قافيه اي باشد، نه رديفي و نه حاشيه اي
ديگر كنايه هم نمي زنم ، از گله و گلايه هم خبري نيست
شايد اينبار، اين لحن لطيفم به دلت بنشيند !!
پس حالا تنها با زبان خودم با تو حرف ميزنم:
..."
"حالا كه تو نيستي ..............!!
تا بحال به اين موضوع فكر كرده اي چگونه مي توانم اندوه بزرگي كه
در گلو دارم
و به واسطه اش هر لحظه بغضي در من به اشك مي نشيند را مهار
كنم ؟؟!!
حالا كه تو نيستي ، من با وجود همه ي دغدغه ها و دل مشغولي هاي
روزمره
و با وجود خستگي ، با پيدا كردن كوچكترين فراغتي ، دل به صبوري
كاغذ ها مي بندم
حالا كه هر شب چشم به ستاره ها مي دوزم، ميخواهم فرياد بزنم :
اي ستاره ها !!
مرا مي شناسيد ؟؟؟
آهاي ستاره اي كه در آنجا راحت نشسته اي ، مرا مي بيني ؟؟
از نوع بشرم ، شناسنامه اي دارم كه بر خلاف شناسنامه ي تو ، چند
برگ است.
اولش تولد و آخرش مرگ ، و در ميانه ي راه ، دل سپردني ، وصلي
و زايشي ..........
گفتم از نوع بشر . نترس ستاره ، اگرچه حقيقت دارد ما آدميان مي
آفرينيم ، مي سازيم ،
ميكشيم و ويرا ن مي كنيم ،بهبود مي بخشيم .................
بعد ستيز از سرمي گيريم ، اشك مي ريزيم و دروغ مي گوييم و
در اندك زماني حقيقت را مي ستاييم .......!!
آري ستاره !! مگرنشنيده اي كه اينجا ، عده اي ندارند تا بگذرانند و
عده اي
داشته هاي خويش را ذخيره مي كنند براي روز مبادا.........!!
مگر نشنيده اي كه اينجا ، سر زمين دلهاي شكسته است..............
؟؟؟ !!
مگر ، نگفته اند كه تنها دليل غمها ، فاصله هايي ست كه بين قلب
هايمان مي افتد .......؟؟!!
مگر نديده اي اشك هاي آدم هايي كه به خاطر بي وفايي ديگران ،
هر لحظه و هر لحظه مثل رودي جاري ست ............!!
مگر به تو نگفته اند كه اينجا ، دراين سرزمين دير زماني ست كه
ديگر واژه هايي مانند
دل به دل دارد راه ، به هيچ نمي ارزد ؟؟
مگر به تو نگفته اند كه سالهاي درازي ست كه راه بين قلب ها مسدود
است ........؟؟؟
مگر به تو نگفته اند ، ما همگي در بازي روزگار بازنده ايم ،
چرا كه هرروز بيشتر مي كوشيم كه تنها وتنهاتر شويم....!!
و در اين اوضاع من نميدانم چرا، آشناي سالهاي دورم را در ازدحام
اين همه آدم گم كرده ام
و هر چه چشم مي چرخد بيشتر احساس غريبگي مي كنم .........
بيشتر احساس ترس و تنهايي در جانم رسوخ مي كند ...........
حالا كه ديگر ، خواب از چشم هايم فراري شده و تنها مونسم ، كاغذ
هاي روي ميزم است
دلم براي مهرباني هايي كه ندارم تنگ شده است
و براي آن آشنايي كه مرا از دنياي سكوت نجات بدهد، ميتپد...!!
جوابم را بنويس پيش ازآنكه، غريبگي بيشتر از اين در جان و دلمان
رخنه كند.......!!! "

"هر بار که ميديدمش ساعتها گريه مي کردم! آخرين بار که به سراغش رفتم
ديوانه وار مي خنديدم. وقتي حالت استفهام را در نگاهش ديدم، با طعنه گفتم:
تعجب مکن چرا مي خندم. من ديگر آن زن سابق نيستم! بس بود هر چه تو قاه قاه خنديدي
و من هاي هاي گريستم!
تازه حرفم را تمام کرده بودم که يکباره قطره اشکي سرگردان در گوشه چشمم لنگر
انداخت! با طعنه گفت: بنا بود گريه نکني! پس اين اشک چيست؟!
اشک را با دست پاک کردم و فيلسوفانه گفتم: اين؟ اين قطره اشک نيست!
نقطه است! مي فهمي؟ نقطه! اين آخرين نقطه ايست که به آخرين جمله آخرين فصل
کتاب ايمانم، به عشــق مردان گذاشتم! مــــن ديگر به هيچ چيز مردان ايمان ندارم!...
جــــز به يکپــــارچگيشــان در نامردي!.."

"من ياد گرفته ام كه بي طرفه عاشق باشم
از آن بازي هاي كودكانه كه در هياهوي كودكان تنهايي بازي مي كردم ندانسته
اكنون عشق را هم به تنهايي پرواز مي كنم
و چه وسعت عجيبي دارد آن آسمان بي كرانه ي خواسته هاي من تا به تو برسم
مي خواهم تا آخرش همينگونه عاشق بمانم
دوستت دارم به تنهاي نه فقط براي تو بلكه براي تنهايي !!!"

"زيبا سلام !
ديگر نه خط قهوه اي مانده كه روي فنجان فال من و تو نيفتاده باشد
و نه شعر حافظي كه در جواب نيت بعد هايمان در نيامده باشد.
هر كدام از خط ها و شعرها چندين بار اقبالشان را آزموده اند و
گاه دلخوش و گاه ديگر پريشانم كرده اند.
ستاره ها هم كه ديگر حرفشان را نزن،از تمامشان بيزارم.
انگار زمانيكه خورشيد براي تولد آنها نور پخش ميكرد ، آن دو تا
ستاره ي من و تو جايي پشت ساحل آسمان براي به دنيا نيامدن
مشغول راز و نياز بودند .شايد هم آمده اند و
مدتهاست رفته اند گل بچينند.........!!
تو هم كه انگار كسي ، چه ميدانم دستي نامرعي كوك گيتار اعصاب
نازنينت رابرهم زده است وشايدهم ديگراين سيم براي نواختن ترانه هايت
مناسب نيست كه كمتر سراغ دست نوشته و نوشتن مي روي آخر حالا ها
فقط چيزها دل آدم ها را نمي زنند.مد شده است گاهي آدم ها كسانشان را
هم عوض مي كنند ، بگذريم...............
عصري كه عشق را با الف بنويسند بهتر از اين نمي شود.
دقت كرده اي آدم ها دو دسته اند : يا نامه مي دهند يا ادامه .
آن ها كه نامه مي دهند مختصري عاشق ترند، آن ها نامه مي دهند و آن
آدم هاي مقابل به آزارشان ادامه...............
مهم نيست ، اهل تمنا نبودم و نيستم نازنين دلم !
محض رضاي خدا يك بار به سبك آدم هاي خيلي عادي كه هميشه
براي جواب دادن به نامه ا ز هر كس كه باشد عزا مي گيرند با حرص
پاسخ نامه را بنویس ببينم دنياي بي رؤياي فردا دست كيست ؟؟
يا دست كم قرار هست به ما هم برسد يا نه ؟!
به فرض مثال كه ديدار ، داغ را تازه مي كند اما اگر آن ديدار هميشه ي
ارغواني ها بعدها وقتي باشد كه داغي نباشد چه ؟؟؟
باشد ديگر از رسيدن و نرسيدن نمي نويسم ، هرجا دلم هوايش را كرد
نقطه چين ميگذارم يكي براي رسيدن و دو تا براي نرسيدن ،
آخر اگر رسيدن باشد يكي شدن است ونرسيدن يعني هنوز آن دو تا
دورند تا رسيدن .
از حق نگذريم چه زود بروم هاي سؤالي جايشان را
به مي روم هاي امري دادند !!!
نمي دانم شايد دلت اهل شكايت نيست،ديگر نه حرف از مشغول بودن
ميزنم ، نه آمدن و نه ماندن .يك نتيجه ي شبانگاهي به من آموخت اگر
كسي،فكري،دلي يا حتي شماره اي،بخواهد مشغول كسي باشد شب وروز
وماه و خورشيد نمي شناسد .اگر كسي دلتنگ ديگري باشد آمدن و ديدنش
اندك لرزشي در نقطه اي از دل عاشقش مي اندازد و اگر اهل ماندن باشد
نياز به سفارش نيست !!
خلاصه كه خلاصه اش كنم اين بار از اون دفعه ها بود كه هيچ بهانه اي
نبود براي نوشتن ، ياد تفاهم نقره اي مان بر سر قانع كننده ترين دليل
عالم افتادم اين بار فقط دلم خواست ، خواست تا بي بهانه بنويسم و
من هم نوشتم و حالا چون تقريبا تمام چيزهايي كه دلم
دلش مي خواست بداني را گفت و من تجربه كردم وبرايت نوشتم ....
ديگر حرفي نيست،سفارشي نيست جز اينكه :
چشمايت يه كم كاشكي هواي منو داشت.....!!
فقط همين !
كسي كه دست خودش نيست اما اگر نخواهد هم، هميشه به تو فكرمي كند........!!"
يك تكه سلام،
"دو فنجان مكث و چند نقطه چين به احترام نام قشنگت
اي كاش مطمئن بودم نامه ام را يك جاي امن نگه مي داري تا راحت پس از سلام،
نامت را مي نوشتم و نوشتن نامت براي قطره هاي اشكم عقده نمي شد .
اما حيف مي ترسم تو نامه ام را كه پاره مي كني اسمت هم ................
پس بگذار عقده ي من و حرمت تو هردو حفظ شوند ، اين هم سرنوشتي ست .
دورترين نزديكم چگونه اي ؟؟؟
هنوز هم باور نكرده اي من يك فرق عجيب با همه ي آدم هاي
اين دنيا دارم.....؟؟؟
الهي چشم به راه هيچ كس نماني ، نگراني بد درديست، يك
نگاه گاهي انسان را
به اشد مجازات مي رساند.
دوري ات را باور نمي كنم ، هرچند كه اگر اينجا بودي با آن سحر قشنگ نگاهت
شانه بالا مي انداختي و مي فهماندي كه فعلا چنين است ، حق با توست.......
هميشه سر من پايين است و شانه هاي تو بالا،
مهم نيست فداي سر آرزوهاي به بار نشسته ات !
من خودم هم نمي دانم چرا چيزي را كه مي دانم پاره اش مي
كني اين قدر بادقت و
تميز مي نويسم ، شايد هم خوب ميدانم همين كه برق نگاه تو آتش به واژه هايم بزند
تا ابد برايم كافيست ، به سياه كردن كاغذم نگاه نكن براي سپيد ماندن دفترغصه هايت
خيلي دعا مي كنم .
مي دانم حرفم را گوش نمي كني ، به خاطر خودت كمي مراقب خودت باش !!
زمستان تو را خوب نمي شناسد مي ترسم اشتباهي تو را مريض كند ،
اگر نامه را تا آخر خوانده باشي كلي منت گذاشتي،اگر نخواني هم
هر چه از تو رسد زيباست....!!
خب ديگر از دور غبار نشسته بر پنجره هاي نيمه باز تفكرت را مي بوسم
كسي كه تو فرق ميان او وديگران را احساس نمي كني اما او مي داند كه
بي اعتنايي تو معنايي دارد كه آن را تنها مجنون فهميد و بس ..........!!كاش بازم منو ببخشي كه واست نامه نوشتم"
" اي كاش آرزوهاي بزرگ تو در دستان كوچك من بود تا
به تمامي، آن را به تو ميبخشيدم.
به دستانت نگاه كن..آرزوهاي كوچك من در دستان بزرگ
توست چه هراسان مينگری............؟؟!!"

"تقدیم به:کسی که هيچگاه حرفهاي دلم را به مسخره نگرفت... از تو ممنونم كه هيچگاه مرا به خاطرشيطنت هاي كودكانه ام سرزنش نكرده اي"
...این نامه به دلایل شخصی حذف شد...